تبليغاتX
کوتاه
 
کوتاه
 
 
 
نامه نامه نامه. زنگ زنگ زنگ. آفتاب آفت . .. ا ....ب بب ..!. سر دیکته سه کلمه ای بود که سر کلاس دوباره حالش بد شد و تا داشت سومین آفتاب رو مینوشت خودکار از دستش افتاد. چند ساعت بعد که بهوش اومد دید توی بیمارستانه و روی یه تخت. خواهر کوچیکش داد زد : مامان مامان بیدار شد. همه برگشتن تو اتاق و مامان بویسدنش شروع شد. گفت مامان خیسم کردی که. مامانش ایندفعه به شوخیش نخندید و بغض کرد. روی تخت براش غذا آوردن و با روحیه بالا میخورد. دیگه به سرگیجه و حال بهم خوردنای سر کلاس درس عادت کرده بود. همونجوری که غذاشو بهش میدادن به شوخی به مامانش گفت: اما خیلی خوبه ها آدم مریض باشه  همیشه دیکته رو ۲در کنه. بعدش زد زیر خنده. انتظار داشت که مادرش هم مثل همیشه باهاش بخنده اما بغضش شکست و شروع کرد به زاری. از اتاق رفت بیرون و فکر میکرد چجوری نتیجه آزمایشهای ایندفعه رو بهش بگه. گریه میکد و قکر میکرد به این ۷ سالی که بزرگش کردو به این ۷ ماهی که از زندگیش مونده. نامه نامه نامه . زنگ زنگ زنگ . آفتاب ...
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
شب . بارون و یه گیسوی بافته شده. بهترین سرگرمیش این بود که شب بشه و موهای بلندش رو بباقه. به عکس مرد رویاهاش نگاه میکرد و آرزوهای دست نیافتنی رو از سرش میگذروند. آرزوهاش رو هیچ کس نمیدونست . بعد از ۱۹ سال زندگی تحمل دیدن ۲۰ سالگیشو نداشت. قبل از خودکوشی میخواست نامه ای بنویسه و دلیه کارش رو به همه بفهمونه. ساعتها فکر کرد . روز بعد که مادرش صداش زد و متوجه مرگش شد گریه کنان همرو خبر کرد. یه کاغذ و یه مداد کنار دستش بودن. کاغذ رو باز کردن . همه داد میزدن و سراسیمه بودن. برادرش کاغذ رو گرفت تا بخونه. وقتی بازش کرد هیچی توش نوشته نشده بود. حتی یه الف .

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
سینا یه مار بود. ماری که خوشگل بود و دراز. وقتی میرفت مهمونی مارها اولین ماری بود که چشم همه ماده مارها چهارتا میشد. توی دهکده ای که بود هزاران مار بودند اما سینا هم از همه مذکرها خوشگلتر بود و هم بلندتر. سال قبل که کارگرها به دهشون حمله کرده بودن سینا تونسته بود ۶ کارگر رو نیش بزنه و گل سرسبد همه مارها بشه. با این همه زیبایی و قدرت و زیرکی که داشت یه چیزی همیشه کم داشت و اونم یه ماده مار که بتونه عاشقش کنه. سینا هیچ وقت عاشق نشده بود. همیشه میگفت همه ماده مارها دنبال منن اگه من زشت بودم و اینقدر خاطرخواه نداشتم شاید یکی منو عاشق میکرد. ماده مارهایی که دنبالش بودن هم از زیبایی کم نداشتند. نیشهای ظریف و قد و قامتی مناسب و باریک . سینا با هیچ ماری نخوابیده بود اما شیما اون ماده ماری که توی همه ماده ها تک بود چند بار بهش از عشق خودش به سینا حرف زده بود. امروز روز تولد هردوشون بود. سینا میدونست که شیما براش کادویی در نظر داره. تصمیم گرفت در سالروز تولدش مزه عاشق شدن رو امتحان کنه. وقتی مثل همیشه شیکمش از خوردن موشهای دهکده سیر شده بود رفت تا زیر درخت زیتون معروف دراز بکشه. توی خواب شیما رو دید . شیما تو خوابش از همیشه خوشگلتر شده بود و بوی خوبی هم میداد. برای تولدش یه خرگوش چاق و گوشتالو خریده بود. سینا هیچ غذایی رو به یه خرگوش خوشمزه ترجیح نمیداد. وقتی خرگوش رو ازش گرفت شیما بدون مکث به بقلش اومد و شروع به بوسیدنش کرد. سینا تازه فهمیده بود که چقدر بوس کردن یه ماده مار که عاشقت باشه لذت داره. میخواست این خواب هیچ وقت تموم نشه. بعد از عشق بازی باهم خرگوش رو خوردند و به لونه سینا رفتند. لونه ای که از لونه همه مارها مجلل تر بود. سینا دسر گندم درست کرد و هردو باهم خوردند و"زهر بازی" کردند. ناگهان صدایی شنید و از خواب بیدار شد. افسوس میخورد که همش خوابی بیش نبوده. اما امید داشت که شیما دوستش داره. تصمیم گرفت برای اولین بار هم که شده خودش از یه ماده مار تقاضای عشق بازی کنه. برای همین خزید و رفت بهترین خرگوش دهکده رو شکار کرد . خودش رو توی برکه شست و با جلبکها خودش رو معطر کرد. زهرهای اضافی دهنش رو خالی کرد تا دهنش بوی بهتری بده. در حالی که قلبش سریع میزد به سمت لونه شیما رفت و در زد. شیما سراسیمه بیرون آمد . باورش نمیشد که قویترین مار دهکده برای تولدش خرگوش شکار کرده و با ظاهری زیباتر از همیشه به خونه اون اومده. اشک توی چشمان شیما جمع شد. افسوس میخورد . افسوس که چرا بعد از این همه سال صبر این چند روز آخری هم صبر نکرده بود و ازدواج نمیکرد. شوهر شیما که ماری قوی نه به اندازه سینا بود از در بیرون آمد. وقتی سینا متوجه موضوع شد خودش رو معرفی کرد و گفت: برای دوستم کادوی تولد آورده ام. باهم بخورید .
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
خشکی لبهاش دل هر بی دلی رو خون میکرد. توی اون تابستون داغ و اون بیابون بی کس. تنها کسی که همدمش بود کتابش بود که توی این چند ماه به دفعات خونده بودش. آخ که گرمای زیاد و بی آبی چقدر عذاب آوره. تنهایی این عذاب رو ده برابر میکرد. میدونست بی آبی برای یه هفته شاخ غول رو هم میشکونه چه برسه به یه مرد چهل ساله خسته. دوست داشت برای آخرین بار هم که شده کتابش رو تموم کنه. دراز کش روی شنها خوابید و قصد کرد به اتمام کتابش. اتمامی که هیچ ضمانتی نداشت. دو روز دیگه گذشت و همچنان با زندگی جنگ میکرد. باورش نمیشد که کتاب تموم شده. چشماش قدرت باز موندن نداشتن ولی هنوز خیلی چیزها رو حس میکرد. لحظات آخر عمرش رو با مرور خاطراتش میگذروند. خاطراتی از کودکی و از عشقهای جوانی.
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
مدتی بود که مترسک یه مزرعه گندم بزرگ بود. کلاغی هم بود که هرروز میومد و روش میشست و بهش نوک میزد و قار قار میکرد. همیشه آرزو داشت که مزرعه دار براش زبون هم میساخت تا به کلاغه بگه من دشمنت نیستم اینقدر با نوک تیزت به صورتم نزن. سالیان گذشت و کلاغ سیاه هنوز هم دست بردار نبود. مزرعه دار ورشکست شد. زمینش رو خریدند که ساختمون بسازن. روزی که بلدوزر انداختند تا زمین را خراب کنند ترسیده بود. کلاغ را دید که دورتر ایستاده و گریه میکنه. متعجب به کلاغ نگاه میکرد . آخه مزرعه دار یادش رفته بود براش گوش هم بسازه. 
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
اینقدر به همه محبت کرده بود که همه دوستش داشتند. اما میدونست که دیگه دوست داشتنها هم فایده ای ندارن. همه بالای تختش تو اتاق جمع شده بودن و داشتن عمودی نگاش میکردن . تو آخرین دقایق عمرش هم لبخند میزد . وفتی میدید زنش بالای سرشه و گریه میکنه معنیه عشق رو بهتر میفهمید. دخترش داد میزد بابا توروخدا نرو . اینقدر وزنش سبک شده بود که حس میکرد روی تخت نیست. زنش دستش رو فشار میداد و همه هق هق میکردن. با لبخندی که داشت میخواست چیزی بگه که دیگه قدرتشو نداشت. وقتی چشماشو بست نه صدای گریه ها رو شنید و نه اشکهای زنش رو دید.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
جوجه خیس بود . بارون اونقدر تند میومد که صدای قطره افتادنها از بوق ماشینها بلندتر بود. من مشروب میخوردم و فکر میکردم به چیزهایی که داشتم و دیگه ندارم. جوجه از خیسی لنگ میزد. دلم آشوب بود. اینقدر با سنگ به شیشه ها کوبیدم که صدای همه دراومد. نمیدونم تاکجاها سنگ انداختم. فقط میدونم اونروز اینقدر شوم بود که آخرش اون جوجه زیر بارن مرد. شومی هم حدی داره آخه.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
 
  بالا