تبليغاتX
کوتاه - شوم
 
کوتاه
 
 
 
جوجه خیس بود . بارون اونقدر تند میومد که صدای قطره افتادنها از بوق ماشینها بلندتر بود. من مشروب میخوردم و فکر میکردم به چیزهایی که داشتم و دیگه ندارم. جوجه از خیسی لنگ میزد. دلم آشوب بود. اینقدر با سنگ به شیشه ها کوبیدم که صدای همه دراومد. نمیدونم تاکجاها سنگ انداختم. فقط میدونم اونروز اینقدر شوم بود که آخرش اون جوجه زیر بارن مرد. شومی هم حدی داره آخه.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
 
  بالا