اینقدر به همه محبت کرده بود که همه دوستش داشتند. اما میدونست که دیگه دوست داشتنها هم فایده ای ندارن. همه بالای تختش تو اتاق جمع شده بودن و داشتن عمودی نگاش میکردن . تو آخرین دقایق عمرش هم لبخند میزد . وفتی میدید زنش بالای سرشه و گریه میکنه معنیه عشق رو بهتر میفهمید. دخترش داد میزد بابا توروخدا نرو . اینقدر وزنش سبک شده بود که حس میکرد روی تخت نیست. زنش دستش رو فشار میداد و همه هق هق میکردن. با لبخندی که داشت میخواست چیزی بگه که دیگه قدرتشو نداشت. وقتی چشماشو بست نه صدای گریه ها رو شنید و نه اشکهای زنش رو دید.
|
+|
نوشته شده در ساعت   توسط من
|