تبليغاتX
کوتاه - روز آخز
 
کوتاه
 
 
 
اینقدر به همه محبت کرده بود که همه دوستش داشتند. اما میدونست که دیگه دوست داشتنها هم فایده ای ندارن. همه بالای تختش تو اتاق جمع شده بودن و داشتن عمودی نگاش میکردن . تو آخرین دقایق عمرش هم لبخند میزد . وفتی میدید زنش بالای سرشه و گریه میکنه معنیه عشق رو بهتر میفهمید. دخترش داد میزد بابا توروخدا نرو . اینقدر وزنش سبک شده بود که حس میکرد روی تخت نیست. زنش دستش رو فشار میداد و همه هق هق میکردن. با لبخندی که داشت میخواست چیزی بگه که دیگه قدرتشو نداشت. وقتی چشماشو بست نه صدای گریه ها رو شنید و نه اشکهای زنش رو دید.

 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
 
  بالا