مدتی بود که مترسک یه مزرعه گندم بزرگ بود. کلاغی هم بود که هرروز میومد و روش میشست و بهش نوک میزد و قار قار میکرد. همیشه آرزو داشت که مزرعه دار براش زبون هم میساخت تا به کلاغه بگه من دشمنت نیستم اینقدر با نوک تیزت به صورتم نزن. سالیان گذشت و کلاغ سیاه هنوز هم دست بردار نبود. مزرعه دار ورشکست شد. زمینش رو خریدند که ساختمون بسازن. روزی که بلدوزر انداختند تا زمین را خراب کنند ترسیده بود. کلاغ را دید که دورتر ایستاده و گریه میکنه. متعجب به کلاغ نگاه میکرد . آخه مزرعه دار یادش رفته بود براش گوش هم بسازه.
|
+|
نوشته شده در ساعت   توسط من
|