تبليغاتX
کوتاه - صحرا
 
کوتاه
 
 
 
خشکی لبهاش دل هر بی دلی رو خون میکرد. توی اون تابستون داغ و اون بیابون بی کس. تنها کسی که همدمش بود کتابش بود که توی این چند ماه به دفعات خونده بودش. آخ که گرمای زیاد و بی آبی چقدر عذاب آوره. تنهایی این عذاب رو ده برابر میکرد. میدونست بی آبی برای یه هفته شاخ غول رو هم میشکونه چه برسه به یه مرد چهل ساله خسته. دوست داشت برای آخرین بار هم که شده کتابش رو تموم کنه. دراز کش روی شنها خوابید و قصد کرد به اتمام کتابش. اتمامی که هیچ ضمانتی نداشت. دو روز دیگه گذشت و همچنان با زندگی جنگ میکرد. باورش نمیشد که کتاب تموم شده. چشماش قدرت باز موندن نداشتن ولی هنوز خیلی چیزها رو حس میکرد. لحظات آخر عمرش رو با مرور خاطراتش میگذروند. خاطراتی از کودکی و از عشقهای جوانی.
 |+| نوشته شده در  ساعت   توسط من  | 
 
  بالا