سینا یه مار بود. ماری که خوشگل بود و دراز. وقتی میرفت مهمونی مارها اولین ماری بود که چشم همه ماده مارها چهارتا میشد. توی دهکده ای که بود هزاران مار بودند اما سینا هم از همه مذکرها خوشگلتر بود و هم بلندتر. سال قبل که کارگرها به دهشون حمله کرده بودن سینا تونسته بود ۶ کارگر رو نیش بزنه و گل سرسبد همه مارها بشه. با این همه زیبایی و قدرت و زیرکی که داشت یه چیزی همیشه کم داشت و اونم یه ماده مار که بتونه عاشقش کنه. سینا هیچ وقت عاشق نشده بود. همیشه میگفت همه ماده مارها دنبال منن اگه من زشت بودم و اینقدر خاطرخواه نداشتم شاید یکی منو عاشق میکرد. ماده مارهایی که دنبالش بودن هم از زیبایی کم نداشتند. نیشهای ظریف و قد و قامتی مناسب و باریک . سینا با هیچ ماری نخوابیده بود اما شیما اون ماده ماری که توی همه ماده ها تک بود چند بار بهش از عشق خودش به سینا حرف زده بود. امروز روز تولد هردوشون بود. سینا میدونست که شیما براش کادویی در نظر داره. تصمیم گرفت در سالروز تولدش مزه عاشق شدن رو امتحان کنه. وقتی مثل همیشه شیکمش از خوردن موشهای دهکده سیر شده بود رفت تا زیر درخت زیتون معروف دراز بکشه. توی خواب شیما رو دید . شیما تو خوابش از همیشه خوشگلتر شده بود و بوی خوبی هم میداد. برای تولدش یه خرگوش چاق و گوشتالو خریده بود. سینا هیچ غذایی رو به یه خرگوش خوشمزه ترجیح نمیداد. وقتی خرگوش رو ازش گرفت شیما بدون مکث به بقلش اومد و شروع به بوسیدنش کرد. سینا تازه فهمیده بود که چقدر بوس کردن یه ماده مار که عاشقت باشه لذت داره. میخواست این خواب هیچ وقت تموم نشه. بعد از عشق بازی باهم خرگوش رو خوردند و به لونه سینا رفتند. لونه ای که از لونه همه مارها مجلل تر بود. سینا دسر گندم درست کرد و هردو باهم خوردند و"زهر بازی" کردند. ناگهان صدایی شنید و از خواب بیدار شد. افسوس میخورد که همش خوابی بیش نبوده. اما امید داشت که شیما دوستش داره. تصمیم گرفت برای اولین بار هم که شده خودش از یه ماده مار تقاضای عشق بازی کنه. برای همین خزید و رفت بهترین خرگوش دهکده رو شکار کرد . خودش رو توی برکه شست و با جلبکها خودش رو معطر کرد. زهرهای اضافی دهنش رو خالی کرد تا دهنش بوی بهتری بده. در حالی که قلبش سریع میزد به سمت لونه شیما رفت و در زد. شیما سراسیمه بیرون آمد . باورش نمیشد که قویترین مار دهکده برای تولدش خرگوش شکار کرده و با ظاهری زیباتر از همیشه به خونه اون اومده. اشک توی چشمان شیما جمع شد. افسوس میخورد . افسوس که چرا بعد از این همه سال صبر این چند روز آخری هم صبر نکرده بود و ازدواج نمیکرد. شوهر شیما که ماری قوی نه به اندازه سینا بود از در بیرون آمد. وقتی سینا متوجه موضوع شد خودش رو معرفی کرد و گفت: برای دوستم کادوی تولد آورده ام. باهم بخورید .
|
+|
نوشته شده در ساعت   توسط من
|