شب . بارون و یه گیسوی بافته شده. بهترین سرگرمیش این بود که شب بشه و موهای بلندش رو بباقه. به عکس مرد رویاهاش نگاه میکرد و آرزوهای دست نیافتنی رو از سرش میگذروند. آرزوهاش رو هیچ کس نمیدونست . بعد از ۱۹ سال زندگی تحمل دیدن ۲۰ سالگیشو نداشت. قبل از خودکوشی میخواست نامه ای بنویسه و دلیه کارش رو به همه بفهمونه. ساعتها فکر کرد . روز بعد که مادرش صداش زد و متوجه مرگش شد گریه کنان همرو خبر کرد. یه کاغذ و یه مداد کنار دستش بودن. کاغذ رو باز کردن . همه داد میزدن و سراسیمه بودن. برادرش کاغذ رو گرفت تا بخونه. وقتی بازش کرد هیچی توش نوشته نشده بود. حتی یه الف .
|
+|
نوشته شده در ساعت   توسط من
|